ذبيح الله صفا

854

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

درين ديار مغنى ترانه ساز مكن * بس است از لب مرغان نغمه‌سنج صفير شراب خورده حريفان بجاى آب در او * كه تشنگان هوس را همين بود تدبير خراب آن مى بىغش شوم كه هست چو عشق * بعقل در تك و تاز و بصبر در زد و گير بعينه زر محلول آيدت به نظر * اگر ازو فگنى قطره‌يى بچشمهء قير كند مشاهده نصف النهارِ جرمِ سها * شعاع جوهر او گرفتند به چشم ضرير اگر دماغ لطافت شود گلاب طلب * كنند از تف اين باده برگ گل تقطير خروج كرده عنب در چمن سپاه سپاه * كش از ميان فواكه گرفته‌اند امير شميم سيب دهد مغز روح را ترطيب * نسيم برفگند طبع ذوق در تعطير بسنده نيست مگر يك دلش چو من در عشق * كه با هزار دل آيد در اين چمن انجير بعجز معترفم در شمار ميوه و گل * كه هست بر قد معنى لباس حرف قصير بجلوه‌هاى فريب آهوان مشكينش * كشيده شيردلان را بدام عشق اسير ز بس كه مست كند نكهت رياحينش * كنند دست حمايل به گردن نخجير زمين او چو دل بيغمان طرب‌خيزست * سپهر كرده مگر خاك او بباده خمير زمانه تا برسد پاى شهريار بر او * فگنده لاله و گل را بجاى فرش حرير بهين گزيدهء ايزد يگانه اكبر شاه * خديو غيب سپه ، پادشاه عقل وزير . . . * خواهم سرى بهمت و الا برآورم * وز پاى عقل خار تمنا برآورم بسيار بر زمين سپر انداختم بعجز * ديگر علم بعالم بالا برآورم آوازه هزيمت نفس از نبرد روح * چون غلغل سكندر و دارا برآورم مردانه دل برون كشم از چنگ آرزو * يوسف ز تنگناى زليخا برآورم خود را تمام بشكنم و از شكست خود * هم خود مراد خاطر اعدا برآورم بر خود كنم كمين و چو فرصت فرارسد * بر نقد خويش دست بيغما برآورم با اين دو پا گريز ز مردم نه ممكنست * خواهم بدوش شهپر عنقا برآورم هرگه كه ديده چون چه سيماب‌جو شدم * آتش ز سينه از پى اطفا برآورم ديو سفيد نفس كنم رستمانه بند * در هفتخان بمعركه غوغا برآورم افراسياب نفسم اگر صد سپه كشيد * زالم اگر نفس ز محابا برآورم